تبليغاتX
معجزه سخن

معجزه سخن

بازگشت

سلام

من دوباره اومدم

از همتون ممنونم که این مدت فراموشم نکردین

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ساعت 12:21 توسط elahe |


قرآن (خواندنی) از دکتر شریعتی

قرآن کتابی است که نام بیش از 70 سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است
و بیش از 30 سوره اش از پدیده های مادی و تنها 2 سوره اش از عبادات! آن
هم حج و نماز !
کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل قیاس نیست...
این کتاب از آن روزی که به حیله دشمن و به جهل دوست لایش را بستند، لایه
اش مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد، جلدش رواج یافت و از آن هنگام که
این کتاب را ــ که خواندنی نام دارد ــ دیگر نخواندند و برای تقدیس و
تبرک و اسباب کشی بکار رفت، از وقتی که دیگر درمان دردهای فکری و روحی و
اجتماعی را از او نخواستند، وسیله شفای امراض جسمی چون درد کمر و باد
شانه و ... شد و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر در خواب گذاشتند
وبالاخره، اینکه می بینی؛ اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار روح
ارواح گذشتگانش و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد،
======================
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه
مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "

چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین
مبدل کرده ام .

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که ترا فرش
کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا
در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا
موزه سازی کنیم ؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌
آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند
.. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ”
احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،

‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان
که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش
نکنند .

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .

آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان
به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است
که به صلیب جهالت کشیدیم.


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ساعت 12:17 توسط elahe |


رنگ

http://www.marshal-modern.ir/Archive/2012/1/9/180.jpg

 

 

من همینم که میبینی
نه قندم نه شیرینی
حالت رو بد میکنم
میتونی کنارم نشینی
اصلا" خزم...خیلم...خرابم...یه لا ابالی ام
اصلا" شما ته حالی و بنده باقالی ام
هی من همین بودمو
نخواه که تغییر کنم
نخواه که افکار تورو
به تیپم زنجیر کنم
من همینم که میبینی راضی میکنه تورو
راضیت نمیکنه هیس... هیچی نگو برو
قصه نشو تو سرم
من همینه باورم
نخواه که آدمم کنی
یه عمره همین خرم...
اصلا" سر تا پا عیبم
 پر از بدیهام
اگه با دلم راه بیای
با دلت راه میام
ببین هرکی تو دنیا یه رنگیه منم رنگ خودمم
به غیر از رنگ خودم به دنیام رنگی نمیزنم
بذار ما رنگ خودمون باشیم
بذار دنیا رنگی شه
دورو برمون پر رنگای خوب
پر از قشنگی شه
اگه تو رنگ اون شی
من رنگ توام
همرنگ میشیم
دیگه کسی رنگ خودش نیست
همه استاد رنگ زدن میشیم
پس گیر نده به من قصه نشو بذار خودم باشم
مهم نیست...مهم نیست...مهم نیست
مهم نیست رنگ من امسال مد سال باشه
مهم اینه که هرچی هست یه کم باحال باشه
من خستم ازین همه همرنگیا و دوری های دل ای کاش
رنگ به رنگ بودیم و پر از یک دلی
 
 
http://www.marshal-modern.ir/Archive/2012/1/9/230.jpg
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390 ساعت 21:38 توسط elahe |


چرا؟؟؟؟

همیشه این سوال ذهن مرا در بر میگیرد :
 که چـــــــــرا ؟
 اعتماد نگاه دیگران به تن ِزن ختم می شود ؟!
 مگر زن خلاصه شده در همین یک بدن ؟!
 کاش او را برای مهربانی قلبش می خواستــــی ...
 نـــه آنکه فقط شب را با تو به سر کنـــد !!!
 تو !
 تمام قلب این زن را تسخیــر کردی ...
 ولی فقط پیچ و تاب تنش زیباست ؟؟؟
 چـــــــــــــــــرا لبخنــــــــدش را نمی بینــــــــــــــی که از سردی ِ نگاهت بر روی لبانــــــــــــــش یــــــخ زده ... ؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 ساعت 21:5 توسط elahe |


همدم

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه


 خودت می دونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه


 کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم


 میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم


 یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم


 از این جا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم


 فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم


 محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم


 می دونم یه وقتایی دلت میگیره از کارم


 روزاییکه حواسم نیست بگم خیلی دوستت دادم


 تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری


 تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود ازاری


 کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاس دریا


 مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا


 قشنگه رد پای عشق بیا بی چتر زیر برف


 اگه حال منو داری می فهمی یعنی چی این حرف


 میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم


 روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوستت دارم


 تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری


 تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود ازاری

+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1390 ساعت 12:52 توسط elahe |


شما یادتون نمیاد

شما یادتون نمیاد تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم

 شما یادتون نمیاد شبا بیشتر از ساعت ۱۲ تلویزیون برنامه نداشت سر ساعت 12 سرود ملی و پخش می کرد و قطع می شد…. سر زد از افق…مهر خاوران !

 شما یادتون نمیاد هرکی بهمون فحش میداد کف دستمونو نشونش میدادیم میگفتیم آیینه آیینه

 شما یادتون نمیاد خط کشهائی که محکم می زدیم رو مچ دستمون دستبند می شد !

 شما یادتون نمیاد بستنی میهن رو که میگفت مامان جون بستنیش خوشمزه تره !

 شما یادتون نمیاد این بازیو پی پی پینوکیو پدر ژپتو، گُ گُ گُربه نره روباه مکار !

 شما یادتون نمیاد دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟

 شما یادتون نمیاد ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزه ام بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه !

 شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو !

 شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد !

 شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده !

 شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو ۱۸۰ درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم !

 شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی !

 شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن

 شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود ولی سمت چپی ها نو بود !

 شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست اونا یه درس از ما عقب تر باشن !

 شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم !

 شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم !

 شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه !

 شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درختان اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود !

 شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !

 شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم رو در مینوشتن: آمدیم نبودید!!

 شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی !

 شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم !

 شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف میخواست با صوت بخونه

 شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه… بالهاشو زود میبنده… روی گلها میشینه… شعر میخونه، میخنده !

 چه شیطونی هایی می کردیم
 یادش به خیر
 یاد کودکی.......و زمان خوب
 و همه بچه های اون موقع....
 یاد اون روزا بخیر..

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ساعت 10:51 توسط elahe |


اعتراضات یک نی نیِ مامانی

_________________________
 آقای پدر!
 در کمال احترام خواهشمندم اينقدر لب و لوچه ی غير پاستوريزه ،
 و سار و سيبيل سيخ سيخی آهار نشدتون رو به سر و صورت حساس من نماليد !

 خانوم مادر!
 جيغ زدن شما هنگام شناسايی اجسام داخل خونه توسط حس چشايی من،
 نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای دبی شير شما هم مضره!
 لازم به ذکره که سوسک هم يکی از اجسام داخل خونه محسوب می شه!

 پدر محترم!
 هنگام دستچين کردن ميوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نماييد. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سيبيلهای دم الاغی ش منو ياد قرضهای شما میندازه!
 مخصوصاً وقتیکه چشمهاشو گشاد میکنه،و با تکون دادن سرو لباش" بول بول بول بول"میکنه! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهی کف شامپو بره تو چشت!
 شب بخوابی خواب بد ببينی! جيش کنی تو شلوارت!

 مادر محترم!
 شصت پا وسيله ایست شخصی، که اختيارش رو دارم!
 لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گير بدهيد!

 آقای پدر!
 هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمين،
 از چيني های توی کابينت استفاده نماييد! اکشن بودن دعوا به همين چيزاست!

 خانوم مادر!
 از مصرف هله هوله ی زياد پرهيز نماييد! اين عمل نه تنها برای سلامتی شما خوب نيست، بلکه موجب می شود که شيرتان بوی" بچه سوسک مرده" بده!

 آقای پدر!
 کودکان توانايی کافی برای حفظ جيش خود ندارند و اين توانايی هنگامی که شما شکم مرا "پووووووف" می کنيد به حداقل می رسد!
 الان بگم که بعد شرمنده تون نشم !

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ساعت 20:2 توسط elahe |


قطعه گم شده

آدم هميشه دنبال قطعه اي گم شده است،
هيچ آدمي را نمي توان يافت كه قطعه خود را جستجو نكند
فقط نوع قطعه هاست كه فرق مي كند، يكي به دنبال دوستي است
ديگري در پي عشق؛ يكي مراد مي جويد و يكي مريد
 
يكي همراه مي خواهد و ديگري شريك زندگي، يكي هم قطعه اي اسباب بازي
به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود يا دست كم بدون آرزوي يافتن آن نمي تواند زندگي كند
گستره اين آرزو به اندازة زندگي آدم است و آرزوهاي آدم هرگز نابود نمي شوند
بلكه تغيير موضوع مي دهند. حتي آن كه نمي خواهد آرزويي داشته باشد
آن كه آرزويش را از كف داده است
آنكه ايمان خود را به آرزويش از دست داده است
تمامي تلاشش باز براي گريز از تنهايي است
 
 عشق، رفاقت، شهرت طلبي ... همه به خاطر هراس از تنها ماندن است
وشايد قوي ترين جذابيت وصال در همين باشد
كه آدمي در هنگام وصال هرگز گمان نمي برد كه روزي تنها خواهد ماند
 
تو گاهي خيال مي كني گمشده خود را باز يافته اي
اما بسيار زود درمي يابي كه اين بازيافته ات قدري بزرگتر از بخش گمشده توست
يا قدري كوچكتر
 
گاهي او را مي يابي و مدت كوتاهي در خوشبختي رسیدن به او به سر مي بري و
اما گاه او رشد مي كند و از خلاء تو يا حتي خود تو بزرگتر مي شود و ديگر در درونت نمي گنجد
آن گاه او بدل به قطعه گم شده يك نفر ديگر مي شود و
تو را براي جستن دايره خود ترك مي كند
 
 
گاه نيز تو بزرگ مي شوي و
او كوچك باقي مي ماند و روزي ناگهان درمي يابي كه (او) قطعه گم شده ي تو نبود
 
 
 
گاهي هم (او) را مي يابي و اين بار از ترس آنكه مبادا از دست تو ليز بخورد و برود
سفت نگهش مي داري ، دو دستي به او مي چسبي و
ناگهان گمشده تو زير بار اين فشار خرد و له مي شود
و سرانجام نيز از دست مي دهي اش
احمقانه است اما تو از ترس تنها ماندن
تنها مي ماني
 
گاه ته دلت حتي مي ترسي كه قطعه گم شده ات را پيدا كني
كه مبادا دوباره گمش كني
 
همیشه آن كس كه بيشتر دوست دارد، ضعيف تر است و بيشتر رنج مي برد
و همين ضعف است كه احساس بي ثباتي به آدم مي بخشد
زيراآدم تماميت خود را منوط به چيزي مي كند كه ثباتي ندارد
 
ما همواره خود را قطعه هايي گم شده حس مي كنيم. ما همواره در انتظار نشسته ايم؛
درانتظار كسي كه از راه برسد و ما را با خود ببرد، كه بيايد و ما را كامل كند
بدون او ما همواره خود را گمشده و تنها و ناقص حس مي كنيم
برخي از ما شايد براي هميشه در انتظار (او) بمانيم و بنشينيم و بپوسيم
 
برخي از ما ، ديروز، امروز و هر روز قطعه هايي گمشده بوده ايم
گاهي بعضي ها با ما جور در مي آيند، اما همراه نمي شوند
 
 
گاهي نيز آدم هايي را مي يابيم كه با ما همراه مي شوند اما جور در نمي آيند
 
برخي وقت ها ما آدم هايي را دوست داريم كه دوستمان نمي دارند
همان گونه كه آدم هايي نيز يافت مي شوند كه دوستمان دارند ، اما ما دوستشان نداريم
 
به آناني كه دوست نداريم اتفاقي در خيابان بر مي خوريم و همواره بر مي خوريم
اما آناني را كه دوست مي داريم همواره گم مي كنيم
و هرگز اتفاقي در خيابان به آنان بر نمي خوريم
 
برخي رابطه ها ظريفند ، به طوري كه به كوچكترين نسيمي مي شكنند
 
و برخي رابطه ها چنان زمختند كه روح ما را زخمي مي كنند
 
برخي بيش از اندازه، قطعه گم شده دارند و چنان تهي اند و
روحشان چنان گرفتار حفره هاي خالي است
 
كه تمام روح ما نيز كفاف پر كردن يك حفره خالي درون آنان را ندارد
برخي ديگر نيز بيش از اندازه قطعه دارند و هيچ حفره اي، هيچ خلائي ندارند تا ما برايشان پُركنيم
 
برخي هرگز ما را نمي بينند ونمي يابند و برخي ديگر
بيش از اندازه به ما خيره مي شوند
 
بعضي وقت ها هم بعضي ها توي زندگي تو راه مي يابند
اما هیچ گاه تو را نمي فهمند
مثل شمع کوچکی که راهت را کمی روشن کرده است ولی
دستت را سوزانده است
 
گاه ما براي يافتن گمشده خويش، خود را مي آراييم
گاه براي يافتن (او) به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چيز مي رويم
 
و همه چيز را به كف مي آوريم و اما (او) را از كف مي دهيم
 
گاهي اويي را كه دوست مي داري احتياجي به تو ندارد
زيرا تو او را كامل نمي كني
تو قطعه گمشده او نيستي
تو قدرت تملك او را نداري
گاه نيز چنين كسي تو را رها مي كند
و گاهي نيز چنين كسي به تو مي آموزد كه خود نيز كامل باشي
بي نياز از قطعه هاي گم شده
او شايد به تو بياموزد كه خود به تنهايي سفر را آغاز كني
راه بيفتي ، حركت كني
او به تو مي آموزد و تو را ترك مي كند
اما پيش از خداحافظي مي گويد: شايد روزي به هم برسيم
مي گويد و مي رود
 
و آغاز راه برايت دشوار است
اين آغاز، اين زايش،‌ برايت سخت دردناك است
وداع با دوران كودكي دردناك است،‌كامل شدن دردناك است، اما گريزي نيست
و تو آهسته آهسته بلند مي شوي، و راه مي افتي ومي روي
و در اين راه رفتن دست و بالت بارها زخمي مي شود
اما آبدیده مي شوي و مي آموزي كه از جاده هاي ناشناس نهراسي
از مقصد بي انتها نهراسي، از نرسيدن نهراسي
و تنها
 
بروي و بروي و بروي
=============


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ساعت 22:9 توسط elahe |


صغرا خانم فداکار

در پي درخواست وزير آموزش و پرورش براي جداسازي كتاب درسي دختران و پسران ،‌ داستان دهقان فداكار در كتاب درسي دختران  به صغراي فداكار تبديل شد
 
 
 
داستان جديد
... ... ... ... ...
 
صغرا خانم فداکار

صغرا خانم فداکار خیلی ناراحت شد اول خواست پیراهنش را در بیاورد به چوبدستی اش
ببندد به و آتش بزند، بعد یادش آمد که لخت می شود و اگر چشم مسافران نامحرم
به او بیفتد، خدا او را با چوبدستی اش در آتش جهنم می اندازد. بعد خواست چادرش
را استفاده کند که یاد موهایش افتاد. سپس متوجه شد لازم نیست مثل مردها به هر
بهانه ای لخت بشود، او زن است و خدا به او عقل داده لذا نفت فانوسش را ریخت روی
چوبدستی اش و آن را آتش زد و چون دویدن برای زن بد است سلانه سلانه به طرف قطار
رفت اما دیگر دیر شده بود و قطار با سنگ ها برخورد کرد و همه ی مسافران شهید
شدند اما صغرای فداکار دین و اعتقادش را زیر پا نگذاشت
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ساعت 21:40 توسط elahe |


باز محرم شدو دلها شکست از غم زینب دل زهرا شکست

باز محرم شد و لب تشنه شد از عطش خاک کمرها شکست

آب در این تشنگی از خود گذشت دجله به خون شد دل صحرا شکست

قاسم ولیلا همه در خون شدند این چه غمی بود که دنیا شکست

 

کاش بودیم آن زمان کاری کنیم
از تو و طفلان تو یاری کنیم
کاش ما هم کربلایی می شدیم
در رکاب تو فدایی می شدیم

 

 

*******
کربلا دارالنعیم زینب است
کعبه خود تحت حریم زینب است
عمر زینب فخر مولا بود و بس
او به زهرا المثنی بود و بس

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ساعت 14:23 توسط elahe |